![]() |
نوشته شده توسط: پگاه(جت) در سه شنبه 12 شهریور ماه سال 1387 |
پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ شغلی پردرآمد با تسهیلات بانکی |
مجموعه جامع تمرینات یوگا
مجموعه ای بسیار عالی برای سلامت آموزش تمرینات به صورت ساده و جذاب |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
![]() |
نوشته شده توسط: پگاه(جت) در سه شنبه 12 شهریور ماه سال 1387 |
![]() |
همّه چی جز به جز در رصد سه قلعه(۱)
نوشته شده توسط: زینب(رادار) در شنبه 9 شهریور ماه سال 1387 |
قرار شد دورو بر ساعت 6 دفتر انجمن باشیم تا برای ثبت نام رصد آن هم در شهر رویایی سه قلعه ثبت نام کنیم.وارد که شدیم و حال و احوالی کردیم، پت عزیز مثل مت همراه مادر وارد شد و به محض نشستن بحث شد که مت به پیش پت رود یا پت به پیش مت رود که دومی عملی شد.خلاصه بعد از کلی ذوق زدن و حرف زدن تصمیم گرفتیم بالاخره ثبت نام را شروع کنیم. چی!!! الان آخرین ساعت مهلت ثبت نام بود و تا اون موقع فقط 3 نفر اسمشان تو لیست بود
! حالا اگه جمعیت اونجا رو هم در نظر می گرفتیم 10 نفر می شدیم. حالا فهمیدم که بنده خدا استاد اعظم و دارودسته مجبور به کشیدن عجب زحماتیست! آخه تو سه قلعه حدود 30 نفر آدم بود!
ساعت 11 شبه و از اونجایی که من بچّه خوبی هستم دارم وسایلم رو میچینم رو تختم تا فردا با لیستم( که همیشه یه چیزی کم داره) تطابقشون بدم و بعد بذارمشون تو کوله. همین که وسایلم رو چیدم رو تخت رفتم سراغ تلسکوپ. برای اینکه از اینکه سه تفنگدار تلسکوپ می خوان یا نه مطمئن شم اس مسی به سرکار خانم غلامی روانه کردم. ایشان هم طیّ اس مسی با تأکید فرمودند که من فردا هلک هلک و بی خودی تلسکوپ نیارم که ضایع می شم.
منم مشغول جمع کردن ثلث انتهایی و ابتدایی تلسکوپ( لوله و پایه) شدم.بعد هم که از نیامدن سه تفنگدار که حالا در ذهنم سه کتابدار شده بودند با خبر شدم، کلی زانوی غم بغل گرفتم
البته بعد از دقایقی لبخندی از عمق وجودم بر صورتم نشست
که فردا در عین ناباوری داریم می ریم سه قلعه!!!( که البته این تغییر رفتار از آثار نوجوانیست).همانطور مثل آواره ای در گوشه حال در فکر سه قلعه خوابم برد. و صبح با صدای یار مهربان، موبایل، بیدار شدم. نفهمیدم خواب بودم، بیدار بودم، کی بود که این اس مس به دستم رسید. باید می دویدم
چون دیر شده بود نه! چون باید طبق دستوری که صبح از طرف عمه جان به دستم رسیده بود، تمام تلسکوپو می بردم، یا به قول دبیر حسابان، بعبارتی آن ثلث وسط را هم باید می بردم. خلاصه مقر را با تمام سرعت و دقت بستم. حلا نوبت به بازار شام روی تخت بود. از آنجایی که برنامه های مت همیشه رویایی هستند، به دلیل زیغ وقت نصف وسایلم در بازار شام واقع روی تخت ساکن شدند. حالا به خیال خودم تمام وسایل را بردم و در ماشین گذاشتم. داشتم مقر را می ذاشتم که مامان مسواک و کرم و بطری آب و لیوان را یادم آورد و من تمام حواسم را جمع کردم تا بدون سر و صدا و با تمام سرعت بار جا مانده را بردارم و مخرب اعصاب دیگران که هنوز خواب بودند نشوم. خوب این هم از مسواک. نزدیک در بوم که خدا را شکر یادم آمد که برای استفاده صحیح از مسواک احتیاج به خمیر دندان هم هست. خوب این هم از خمیر دندان خانواده.
همان طور که بار سفر را می بستم پت عزیز به حضور انور اینجانب رساند که نافرم خون بینی کرده و از دیشبه که بند نیومده و من هم هراسان زنگ زدم به خاله محترمه تا راه چاره ای برایش بیابند ، که نیافتند. خوب بگذریم. آن قدر گذشتیم که ایستگاه اتوبوس جلوی در دانشگاه را ندیدیم و همین طور می راندیم و مجبور شدیم پس از فهمیدن اشتباهمان تمام راههای اضافی را دنده 6 بگیریم( همان دنده عقب ماشین ما). هیچکس نبود. موقع برگشت یاد این ضرب المثل شیرین افتادم که می گه: دیر اومده زود هم می خواهد بره. حالا از اونجایی که مت و کارهایش بالعکس هستند زود اومدم دیر هم می خواهم برم. خوب دیگه بگذریم. در حال گذر که بودیم دوستی قدیمی را دیدم به نام استاد.
حال و احوالی کردیم و بعد هم استاد با سخنان عاقل اندر سفیهشان به اینجانب فهماندند که حالا من زود اومدم کار داشتم، تو چرا زود اومدی!؟ در حال گپ و گفتگو بودیم که ناگهان با صدای معده ام به خودم آمدم که صبحانه نخوردم و حالم در حال به هم ریختن بود، یادم آمد کلاً هیچی خوراکی نیاوردم.حالا دیگه حالم کاملاً به هم خورده
بود که استاد مهربان به دادم رسید و کیکی تعارف کرد و من هم نوش جان.
وقتی که حالم جا آمد و توانایی فکر کردن را داشتم، به یاد میکادو های پت جان افتاد و حالم خوب خوب شد و دوباره با یادآوری مادرم حالم پریشان شد. آخه من فقط یه سوئی شرت آورده بودم که خدا رو شکر همون کافی بود.
حالا تقریباً همه آمده بودند اما پت نیامده بود. کم کم چشممان به جمال پت( که البته جمالش به دنبال خون بینی اش رفته بود) روشن شد. همه مشغول جاسازی وسایل بودند. پت و مت هم کمک کردند ولی فوری به دلیل حال اضطراری پت فورا روی صندلی مستقر شدیم و مایه تعجب شدیم که چرا این قدر زود نشتیم. همه نشستیم و داریم میریم. توی حال خودمان بودیم که مامان زنگ زد و از من خواست که بگویم آخرین باری که مسواک زدم خمیر دندان را کجا گذاشته ام؟. من هم که مانده بودم که چه گویم از دهانم در رفت که با خودم آوردمش من حواسم نبود و اون یکی خمیرو هم صبح گذاشته بودمش تو کولم.
میکادوهای پت را که دیدیم گل از گلمان شکفت
و یاد تک تک خاطرات میکادوئیمان افتادیم. یاد کشیدن میکادو از دست دیگری، طوری که دستکشش هم در می آمد حالشان از خوردنش به هم میخورد که البته با اصرار ها و تعریف های خواهرمان بالاخره راضی به خوردن میکادوهای پشمی می شدند. یاد دیگران که مواظب دندان هایشان بودند و صبح که تازه مسواک زده بودند از این دندان خراب کن ها نمیخوردند و...
بعد از میکادو دیگر قضیه جدی شد. قرار شد صورت فلکی ها را مرتب کنیم البته مطمئناً اول باید گردونه پیدا میکردیم. همین طور که اجرام رامرتب می کردیم پت وپری یاد کنکور و امتحان نهایی و درس و کتاب و مدرسه می کردند و غصه می خوردند. راستی یک نفر تازه وارد هم داشتیم که خانم علامت سوال بودند و کنار مربی محترمشان، همان عمه خانم، نشسته بودند و از دیدن تفاوت های رفتاری دبیرشان در کلاس و رصد دهانشان تا جای امکان باز مانده بود و تا برگشت هم باورشان نمی شدکه این، آن است.
کمی بعد از بحث و گفتگو با دیدن آن تن * موبایل خنده ای بر مخابرات کردم که آثار خنده هنوز هم بر صورتم باقیست. آخه نوشته بود به مشهد مقدس خوش آمدید. خوب می دونیم خندمون الکی بود اما ما در اون لحظه به هر چرت و پرتی می خندیدیم. اس مس های آن روز صبح هم هنوز هم که هنوزه نرسیدند این بود که الان هم دارم به مخابرات محترم می خندم.
دیگه داشتیم از غیر قابل کنترل می شدیم که با شروع فیلمی بر جایمان آرام گرفتیم.
پت و پری هم که هم درد شده بودند به انتهای اتوبوس رفتند و با فشاری بر وسایلمان جای خود را برای تماشای فیلم پیدا کردند. طفلکی، مت، تنها، خسته، کنار پنجره نشست و نگاهش را به بیرون پرت کرد. از نگاه کردن به کوههای خشک و برهوت که خسته شدم یادم آمد نزدیک ظهر است و مامان بابا زنگی نزده اند، مت هم تصمیم گرفت زنگ بزند و اگر آنها نگران بودند آنها را از نگرانی در آورد. بعد از 7 زنگ بالاخره گوشی رو برداشتند. هومممم اونجا مهمونی بود اون هم چه مهمونی! تصمیم به خواب گرفتم. تا آنجایی که مت یادش می آد هیچ وقت( مگر بعد از رصد) در اتوبوس نخوابیده بود. اما استثنائاً این دفعه خوابش برد که بعد از 30 ،40 ثانیه با ضرباتی بیدار شدم. عجب خونی بینی ای!
حالا بدو کی ندو دستمال خشک بده، دستمال مرطوب بگیر، دستمال تو پلاستیک آشغال بنداز... همه چی قاطی شده بود. پت رو منتقل کردیم به پله هایی که به طرف پایین و بیرون اتوبوس میرفت( البته به خواست خودش). عجب شلم شوروایی شده بود. حالا با دستهای خونی چی کار کنیم؟ مجبور شدیم مقداری از آب بطری آب رو همونجا، تو اتوبوس برا شستن دستها استفاده کنیم. اَه اَه اَه این دفعه دیگه اعتراف می کنم که خودم هم از دیدن آب خونهایی که از پله آخر اتوبوس و از زیر در بیرون میرفت حالم به هم خورد.
حالا سعی کردیم طبیعی رفتار کنیم. پت را به جای اصلی اش، روی صندلی منتقل کردیم. من هم مت بازی در آوردم و از مخابرات محترم مشهد شماره چند درمانگاه شبانه روزی رو خواستم تا دنبال راه چاره ای گشته باشم. که الحمدلله هیچ کدام جواب ندادند.
بعد از اینکه همه چی سر جایش برگشت و ما آرام ساکت سر جایمان نشستیم، به خواست خانم علامت سوال جای من و ایشان عوض شد. حالا دیگر من کنار عمه خانم و استاد بودم. استاد 5 دقیقه گوشی اش را به ما داده بود و برای تلافی 50 دقیقه از امکانات گوشی پت استفاده می کرد. استاد همان طور هنذفری به گوش خوابش برده بود و ما یعنی پت و مت طی فرایندی گوشی را از دستش ربودیم و صدا را زیاد و آهنگ را خشن کردیم تا بلکه بیدار شود. اما عکس العمل استاد فقط نفسی عمیق بود و ما باز هم ناکام مانده بودیم.
اتوبوس نگه داشته شد و پرسیده شد که کسی کاری دارد یا نه؟ صدایی بلند نشد، اما آنها که از دل پردرد پت و عمه خانم خبر نداشتند. تا عمه چشم باز کرد و فهمید کفشهایش به جلوی اتوبوس منتقل شده، اتوبوس حرکت کرد. حالا دیگر همه در راهیم و عمه خانم و پت در جستجوی تالاری برای اندیشه.
در حینی که بحث سر بینی عمه خانم داغ شده بود، متوجه ماده ای بر روی عینک استاد شدیم و با دیدن این ماده همه در عجب بودیم که آیا هنوز استاد فرق بینی و دهان را نمی داند؟!
ایجا بجستان است. همه مخصوصاً عمه خانم و پت( که دیگر صبرشان تمام شده بود.) پیاده شدیم تا هم آبی به سرو صورت بزنیم و هم چند کلمه ای با خدا صحبت کنیم.
بعد از انجام امورات فوق، همه سوار بر اتوبوس دنبال جایی برای نهار می گشتیم تا بالاخره در میدانی جمع شدیم.عجب میدانی! پت و مت که همیشه چیزی کم داشتند، این دفعه نهار نیاورده بودند. البته پری مهربان، فرشته نهار، آنجا بود و به دادمان رسید.
اندکی بعد در حالی که اساتید از خنکای سایه آن جا لذت می بردند و ما در حال سوختن بودیم، تصمیم به تغییر مکانمان گرفتیم. سه نفری به مرکز میدان رفتیم و منتظر همه ماندیم.
بعد از دقایقی همه مشغول جمع کردن وسایل برای رفتن شدند و ما که زود تر از همه منتظرشان بودیم، باز هم جزء آخرین نفراتی بودیم که سوار بر اتوبوس شدیم.
حالا نوبت به مت رسید بود که حالش خراب شود.پت بیمار هم به دیدن مت بیمار در انتهای اتوبوس آمد تا حال او را متحول سازد، و ساخت. البته از زحمات استاد هم تشکر می کنیم.
ادامه دارد...
![]() |
تصاویری از آلودگی نوری در زمین
نوشته شده توسط: نگار در چهارشنبه 22 خرداد ماه سال 1387 |